محمد يوسف واله قزوينى اصفهانى
550
خلد برين ( فارسى )
صوابديد خود فيصل داده در هيچ باب ابواب مصلحتانديشى بر روى شاهزاده نمىگشاد و آن سرور از اين رهگذر پيوسته ملول و مكدر به سر مىبرد [ 118 ] تا رفته رفته دست اقتدار آن ديوسار در امر اختيار ملك و مال قوى گرديده پاى از حد ادب و آداب بيرون نهاد و بسيارى از ملازمان قديمى آن سرور را كه بجز بر در دولتسراى وى راه به جائى ديگر نداشتند اخراج نموده بدر دلها ( ؟ ) فرستاد . عاقبت شاهزادهء گردون منزلت را طاقت درازدستى آن ديو سيرت نمانده به مصلحت جمعى از ملازمان و اغواى پسران سيد مظفر كه از احفاد ولات آن كشور و دشمن جانى ديوساران مازندران بودند و اشارهء جد بزرگوار ، آن ديوسار را سزا در كنار نهاد . و بعد از قتل ميرك ديو دست اختيار طايفهء ديوان را از انجام مهام آن ولايت كوتاه كرده به دنبال كار بيكارى فرستاد . اين معانى باعث رميدگى آن جماعت از خدمت شاهزاده گرديده ماء معين حكمرانى آن زيبندهء سرير كيانى از روانى افتاد و بسيارى از آن ديوساران از راه خونخواهى روى تظلم به درگاه جهان پناه آورده حقيقت حال ايشان به مسامع جلال خاقان ستوده خصال رسيد و آينهء ضمير قدسى آن حضرت از رهگذر خودرائى و بىپروائى شاهزاده غبارآلود كلفت گرديده به سبب آن جرأت و جسارت از وى فى الجمله رنجيد . و چون ميرزا در ايام توقف اردوى معلى ابواب مصادقت و مصاحبت بر روى مير عزيزخان خال خود كه خلف مير عبد الله خان بود مفتوح داشت و از اين راه به خاطر قدس - مناظر مىرسيد كه شايد اين حركت به اغوا و تحريك وى از شاهزاده به صدر ظهور رسيده باشد بنابر اين مقرر فرمود كه جمعى بىخبر بر سر خانهء ميرزا رفته مجموع نوشتجات و كاغذهاى سركار وى را به نظر كيميا اثر رسانيدند ، بعد از تفحص به تحقيق پيوست كه مير عزيزخان مشار اليه سلسله جنبان اين ماجرا بوده لاجرم به جهت اطفاى نايرهء فتنه و فساد ، مير عزيز خان را مقيد و محبوس به قلعهء اصطخر فرستاد و با ديوان مازندران از در دلآسائى و تأليف قلوب درآمده به اخراج ملازمان قديمى شاهزاده فرمان داد و به غير از